شادیشادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره

شهزاده ی رویا، شادی زیبا

سال 1394 مبارک

عزیزترینم این دومین جشن نوروزی هست که کنار ما هستی و من و بابایی از این بابت خوشحالیم. امسال هم مثل سال پیش یه جشن تولد کوچیک برا بابایی و مامانی گرفتیم و شب سال نو رو رفتیم خونه بابا حجی که خداوند روحش رو قرین رحمت کنه (آمین)... اینم عکس سفره هفت سین خاله میترا و کیک که برای مامان و بابا گرفتیم.... الهی همیشه سلامت و شادان باشید و از خداوند براتون عمری با عزت رو خواستارم... دخمل خانوم اینجا اینقدر طاقت نداشتی که انگشت کوچیکت رو توی کیک فرو کردی و از خامه های روی اون برداشتی و خوردی. ما هم به این کارت حسابی خندیدیدم.... اینم سفره هفت سینی که توی خونه خودمون چیدیم....بخاطر اینکه نمیتونستم سفره رو توی سالن پذیرایی بج...
2 فروردين 1394

سال نو مبارک....

    برآمد باد صبح و بوي نوروز به کام دوستان و بخت پيروز مبارک بادت اين سال و همه سال همايون بادت اين روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش ميفروز چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را ديده بردوز بهاري خرمست اي گل کجايي که بيني بلبلان را ناله و سوز جهان بي ما بسي بودست و باشد برادر جز نکونامي ميندوز نکويي کن که دولت بيني از بخت مبر فرمان بدگوي بدآموز منه دل بر سراي عمر سعدي که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز دريغا عيش اگر مرگش نبودي دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز   ...
2 فروردين 1394

چهارشنبه سوری مبارک....

عزیزکم امسال بخاطر اینکه شما علاقه شدیدی به آتیش داشتی و دوست داشتی مدام اینطرف و اونطرف بپری (اخه فدات شم تازه راه افتاده بودی و در حال کشف دنیای اطرافت هستی)، بخاطر همین با بابا حمید تصمیم گرفتم چهارشنبه سوری توی خونه باشیم... آخر سال است چند روز دیگر سال نو می شود و این روز چهارشنبه سوریست آخرین چهارشنبه سال آخرین بار است که در این سال می شود سوز زمستان را بویید آخرین آتش روشن می شود اولین گرما در دل می رود زردی ها می رود سرخی ها می آید سال، آخرین بوسه اش را به دفترش می زند و با مکثی کوچک آنرا می بندد و دفتری تازه و شروعی تازه....     آداب مخصوص چهارشنبه سوری ...
28 اسفند 1393

عشق پارک.....

عزیزکم بعد از اینکه تونستی اولین قدمهات رو روی پاهای کوچیکت برداری بردیمت پارک تا خودت بتونی تو فضای باز راه بری و انتخاب کنی که سوار کدوم وسیله بازی بشی..... خاله میترا و شادی خانوم توی پارک کودک خانه هنرمندان قربون صورت ماهت برم که عینک آفتابی بهت میاد....چقدر هم ذوق کردی که عینک گذاشتی.... اینجا قبل از سال نو هست ما اومده بودیم سوهان عسلی بخریم، توی پارک ایستادیم و تو یکم بازی کردی و حسابی خوش گذروندی.... من و عشق زندگیم....شادی خانوم ...
16 اسفند 1393

*بزرگترین اکتشاف*

بزرگترین اکتشاف برای من این هست که فهمیدم فرزندم مهمانی در خانه ام هست و روزی از کنارم می رود. روزها با سرعت عجیبی میگذرد و او به زودی از من جدا میشود... به خودم گفتم: کدام مهمتر است؟ نظم خانه یا اینکه فرزندم به خوبی از من یاد کند؟ کدام مهمتر است: خانه یا اخلاق و روحیه و حسن تربیت فرزندم؟   چون دانستم که او مهمان خانه من است. این باعث شد اولویتم را تغییر دهم، بعد از این مهمترین چیز نزد من آرامش خاطر من و اوست.... شروع کردم به پیاده کردن نقشه ام، و طبعا مجموعه کمی از قوانین مهم را انتخاب کردم و خود را ملزم به اجرای آنها دانستم و مابقی چیزها را بدون هیچ قید و شرطی رها کردم. از عصبی شدن و داد و فریا...
22 بهمن 1393

راه رفتن شادی

کوچولوی نازم، نفس من، داری کم کم سعی می کنی روی پاهای خودت بایستی و راه بری... نمیدونی چقدر ذوق میکنم میبینم تلاش میکنی روی پاهای کوچیکت بایستی و مثل آدم بزرگها راه بری... دایی محمود اینقدر ذوق راه رفتنت رو داشت، بخاطر همن برات روروئک چوبی خرید ...
20 بهمن 1393

*دختر خوشگله مامان و بابا*

عزیز خانوم، عسل خانوم، شهزاده ی من و بابا خیلی دوستت دارم. تو تمام زندگی من و بابایی هستی، هر روز صبح به امید دیدن تو از خواب بیدار میشم و هر لحظه ای که سرکار هستم فقط منتظرم کارم تموم بشه و زود زود برگردم پیشت...شیرین زبون من خیلی دوستت دارم. دخمل خانوم با اینکه تازه یک سالش تموم شده ولی علاقه شدید به پارک دارد... خدا رو شکر سر خیابون بابا قنبر اینا یه پارک هست و من از این بابت خیالم راحته که حداقل روزی نیم ساعت میتونم ببرمت پارک و تو از فضای آزاد لذت ببری... عزیزکم اینجا رفتی سر کشوی کمد اتاقت و دست کشای سرویس نوزادیت رو پیدا کرد و فکر کردی جورابه..... تلاش کردی اونا توی پات کنی... اینم دخمل خا...
30 دی 1393

فرهنگ لغات شادی!

این بار عشق مامان دو تا کلمه جدید رو یاد گرفته: به بابا حمید میگه: اَمید و به گُل میگه: لُل الهی دور تو بگرده مامان بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسسس........... ...
26 دی 1393

دخترکم، تولدت مبارک.....

عزیز دلم، نازنین مامان، مهربون بابا، تولدت مبارک.... امروز یک ساله شدی و عجله ی ما برای بزرگ شدن و موفق شدنت تو زندگی خیلی زیاده.... گلم، همه ی هستی من و بابا حمید، دوستت داریم بی اندازه.... این دوست داشتن تا نداره.... عزیزکم بخاطر اینکه هنوز بزرگ نشدی و درک کاملی از تولد نداشتی یه جشن تولد مختصر و خودمونی گرفتیم انشالا بزرگتر شدی تولد مخصوص خود خودت رو میگیریم... این دخمل ناز که کنارت نشسته آنیتا دختر دایی احمد هست که من خودم تنهای تنها باید بخورمش از بس این دختر ناز و شیرینه......بووووووسسسس برای هر دوتای شما ...
17 دی 1393